من و اقتصاد!
INTERNATIONAL REGIONAL SCIENCE REVIEW 22, 2: 179–232 (August 1999)
با سلام
یکی از دوستان در پست قبلی نظری گذاشته بودند و در آن نظر من را در مورد افزایش نقدینگی و عملکرد دولت در این زمینه را پرسیده بودند.
من در این پست بیشتر سعی می کنم در مورد افزایش نقدینگی و تورم صحبت کنم.
(تذکر : نظرات من در این زمینه ها کاملا حرفه ای نیست و چیزی در حد اطلاعات عمومی می باشد.)
چند نکته:
1) در صورت رشد یک اقتصاد ، اگر رشد نقدینگی متناسب(نه مساوی) با این رشد نباشد احتمالا اقتصاد دچار رکود می شود.
2) افزایش تقاضا برای یک کالا ، بیش از افزایش تولید آن کالا باعث افزایش رقابت در تهیه آن کالا و در نتیجه افزایش قیمت آن کالا یا همان تورم می شود.
3) افزایش پول در دست مردم(نقدینگی) معمولا باعث افزایش پولی می شود که مردم برای تهیه این کالاها می کنند و در نتیجه تورم را ایجاد می کند.(البته ممکن است حتی بدون افزایش نقدینگی یا کاهش تولید، نیز فقط با تغییر توزیع نقدینگی در بین مردم، در مقدار پولی که مردم صرف خرید کالا(و خدمات) می کنند، تاثیر گذاشت.)
4) افزایش تولید نیازمند به سرمایه گذاری است، و این سرمایه گذاری یا از تجمیع سرمایه در دست مردم است و یا در بسیاری از موارد ناشی از تزریق نقدینگی،
5) افزایش تولید کالاها (رشد اقتصاد) ، اگر از اثر بالا صرف نظر کنیم باعث کاهش قیمت کالاها می شود و در ضمن افزایش قیمت یک کالا ، باعث اقتصادی تر شدن سرمایه گذاری برای تولید آن کالا می شود.
6) افزایش تورم باعث افزایش ریسک سرمایه گذاری و کاهش سرمایه گذاری کاهش رشد اقتصادی می شود.
7) این مجموعه تاثیرها( به علاوه تعداد بیشتری که گفته نشد) باعث می شود که مجموعه دولت در حالت داشتن علم کافی در اقتصاد و عملکرد منسجم در این زمینه، بهینه کردن بین چند پارامتر (افزایش رشد اقتصادی،کاهش تورم، کاهش فاصله فقیر و غنی ، کاهش ریسکها و .....) را با توجه به اولویتهایی که در نظر دارد (که ناشی از مکتب است.) مد نظر قرار دهد.
یک مثال برای اینکه می شود بدون افزایش نقدینگی نیز تورم ایجاد شود این است که مثلا اگر یک پول در دست یک گروه از مردم باشد رقابت در یک سری کالاها (یک سبد کالا)ایجاد می شود و اگر در دست گروه دیگری از مردم باشد این رقابت در سبد دیگری است. مثلا کشور زیمبابوه با گرفتن ثروت از اغنیا و توزیع آن بین فقرا (یا چیزی شبیه آن) در چند سال گذشته تورمهایی بالا را تجربه می کند . در سال 2000 این تورم برابر 56% ، در سال 2004 این تورم برابر 350% و در سال 2005 این تورم برابر 240% بوده است . البته این کشور در این چند ساله رشد اقتصادی منفی را نیز تجربه می کند.سال 2000 منفی 7.9% ، در سال 2004 منفی %4.2 ودر سال 2005 منفی 7.1% بوده است.
چون مثلا اگر پولی قبلا صرف ساخت کارخانه (یا مثلا صرف خرید کالاهای گران قیمت و لوکس که در سبد عموم قرار ندارد) می شد، حالا صرف خرید کالاهای مصرفی (مایحتاج روزانه) می شود.
(من این اعداد را از سایت بانک جهانی آورده ام .)
نکته دیگر اینکه سرمایه گذاری بعد از مدتی به تولید می رسد و در این مدت معمولا فقط اثرات افزایش نقدینگی و تغییر مالکیت نقدینگی (از سرمایه گذاران به کارگران) وجود دارد که تورم ایجاد می کنند.
به نظر می رسد برای رسیدن به رشد اقتصادی باید این افزایش نقدینگی را قبول کرد، ولی می توان با جا انداختن فرهنگ سرمایه گذاری و فراهم آوردن شرایط تجمیع سرمایه های خرد (مثلا با جا انداختن فرهنگ بورس و تعاونی در بین مردم) هم به رشد اقتصادی سرعت بخشید و هم تورم را کاهش داد.
چیزی که الان باعث نگرانی عده ای از کارشناسان می شود به نظر مقدار افزایش نقدینگی در چند سال اخیر است نه نفس افزایش نقدینگی، ما با رشد اقتصادی 5 تا 7 در صد ، در سال آخر دولت آقای خاتمی 28 و در سال اول دولت آقای احمدی نژاد 37 درصد افزایش نقدینگی را تجربه کرده ایم. که البته مقداری از آنها را دولت برای کنترل تورم با فروش اوراق مشارکت ، برای اجرای طرحهای اقتصادی جمع می کند.
در هر صورت به نظر من رواج علم اقتصاد (و مدیریت) (مستقل از مکاتب آنها) حداقل به عنوان اطلاعات عمومی بین مردم، به آنها در زمینه برگزیدن راهشان و انتخابهایشان کمک می کند.
با سلام
من مدتی به این موضوعات اقتصادی فکر می کردم، و اینکه چرا بعضی وقتها بعضی از افراد برای حل بعضی مشکلات اقتصادی (یا به بیان دقیقتر ، پیشبرد اقتصاد جامعه به سوی هدفی خاص)، راههایی که پیشنهاد می کنند و یا انتظار دارند مسئولین در پیش گیرند، غیر واقع بینانه است (می خواهند مثلا این عمل انجام شود که مثلا آن نتیجه گرفته شود در صورتی که این نتیجه با آن عمل به دست نمی آید، یا در مورد زمان حصول نتیجه ی یک عمل تصور دور از واقعیتی دارند.)
و این باعث شده توقعات غیر منطقی (عدم تناسب فرضها با نتایج درخواستی) در بعضی از مردم شکل بگیرد. (هم خدا رو می خواهند هم خرما رو )
هر چند اینها صرفا تصورات من است ولی این راهکار احتمالا بدون این پیش فرضها نیز می تواند مفید باشد.
در واقع در جامعه ، با دقت خوبی، تصویر درستی از علم اقتصاد، بنیانهای اقتصادی، مفاهیم اقتصادی و روابط بین آنها وجود ندارد.
(مثل بورس، نقدینگی، تورم (و سبد کالا)، تعاونی،ارزش افزوده و تولید ثروت، تولید ناخالص ملی،تولید خدمات،کسری تراز تجاری )
راهکار من به طور خاص افزودن درسی عمومی در مورد دو موضوع اقتصاد و مدیریت در مدارس (دبیرستانها) یا دانشگاهها و یا هر دو می باشد.
من در مورد این راهکار با بعضی از دوستان هم صحبتهایی کرده ام، ولی هنوز این ایده بسیار خام می باشد که برای پخته شدنش به نظرات دوستان نیازمندم. (البته اگر کسی می تواند این موضوع را علاوه بر پختن، پیگیری نیز بکند، چه بهتر)
به نام دوست
من تعریفی که از این دو دارم به این صورت است که در علم باید و نباید مطرح نیست و هدف نهایی آن توصیف است ، یعنی اینکه اگر مثلا اگر این کار را بکنیم چه می شود؟ ولی ، اینکه چه باید کرد؟ و این کار درست است یا نه؟ یا این نتیجه خوب است یا نه؟ و... به مکتب برمی گردد.
مثلا اگر شما یک سنگ را با سرعت فلان و زاویه ی فلان از مکان بهمان به طرف سر یک نفر پرتاب کنی، جواب این سؤال که آیا این سنگ به سر آن فرد برخورد می کند یا نه ، در حیطه ی علم است. ولی اینکه این کار خوب است یا نه یا اینکه باید این کار را انجام داد یا نه در حیطه مکتب است.
ولی بعضی وقتها مردم این دو مقوله را با هم عوضی می گیرند. مثلا با تعریفی که در بالا گفته شد ، این گزاره که (علم پزشکی می گوید باید ورزش بکنید.) غلط است و این گزاره که (علم پزشکی می گوید برای سلامتی باید ورزش بکنید.) درست است. معمولا نادیده گرفتن این تفاوت (علم و مکتب) در چیزی شبیه پزشکی که معمول مردم مکتبی (هدفهایی) نزدیک به هم دارند مشکل زیادی ایجاد نمی کند ولی برای چیزهایی مثل مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی باید به این تفاوت نظر داشت. در ضمن علم ، مکتب را نمی سازد و فقط شاید بتوان گفت علم کامل (من که سراغ ندارم) به علاوه ی اهداف می توانند مکتبی ایجاد کنند.
اقتصاد بازار، سوسیالیزم ، کومونیسم ، لیبرالیزم، سکولاریزم و.... مکتبند نه علم.(معمول دعواها در حوزه اختلاف مکاتب رخ می دهد.)
در بعضی وقتها علمهایی که برای بوجود آمدن یک مکتب استفاده شده (در خیلی از موارد فرض شده) می تواند غلط از آب در آید که در این صورت چون نتیجه آن مکتب با اهدافی که مکتب بر اساس آن ساخته شده متناقض می شود می توان آن مکتب را شکست خورده یا برعکس در صورت رسیدن به اهدافش موفّق نامید. (مکتب موفق به معنی مکتب درست نیست.) (معمول مکاتب چیزی بِینابِینی هستند.)
من در این وبلاگ در بعضی وقتها از علم اقتصاد صحبت می کنم، که سعی دارم در آن مستقل از نوع مکتب حرف بزنم.(مگر اینکه رسیدن به هدفی خاص را مد نظر داشته باشم. (لطفا اگر در این مورد اشتباهی هم کردم تذکر بدهید.))
می تواند به شما در مورد اینکه مکتب شما در حوزه ی تعاریف معمول و مصطلح چه نامی دارد کمک کند.
(من اینها را بیشتر برای پست بعدی که در نظر دارم بنویسم بیان کردم.)
التماس دعا
بسم ربّی من در یک وبلاگ در مورد فیزیک می نویسم.(physics.blogtak.com) ولی بعضی از مسائلی که ذهن مرا به خود مشغول می کند تحلیلهایی است که در مورد مسائل اقتصادی و... دارم. در ضمن من خودم هم از کسانی هستم که به چیزی به نام فیزیک اقتصاد می پردازم. یک نکته جالب برای امروز اینکه اقتصاد به فارسی و عربی و Economy به زبان انگلیسی که هم معنا هستند که معنی "صرفه جویی" می دهند ولی در ایران متأسفانه در اقتصاد این مفهوم انگار گم شده، مثال واضحش اینکه در اقتصاد ما چیزی به نام "یارانه(سوبسید) غیرمستقیم"(با هزینه دولت قیمت یک کالا برای مصرف کننده پایینتر از قیمت واقعی آن می شود.) وجود دارد که دقیقا مخالف صرفه جویی است! با این کار ما برای هر کس که بیشتر مصرف کند پول بیشتری خرج می کنیم! با این کار ما شاهد اصراف فراوانی هستیم که حتی زندگی را بر ما سخت تر می کند. یک مثال ساده آن برای من این است که الان من در زمستان و در یک خوابگاه باید هوایی به گرمی تابستان(در بیرون) را تحمل کنم و با این تفاوت که در تابستان نیز در این خوابگاه و در اتاق می باید ما از سرما به خود می پیچیدیم! خدا به ما رحم کند با این همه اسرافی که می کنیم!!!

درآمد ناخالص داخلی، بر واحد سطح (1995)